انقدر امروز و فردا کردم، که حالا ،افسوس دیروز و پریروز را می خورم!
چقدر دوست دارم حرف بنویسم!
نمی شود، که نمی شود!
همیشه همینطور بودم...
برعکس!
ساده دلان،دوست هاي زيادي ندارند!
انگار هميشه يادشان مي رود كه سفيد، بلندترين مداد جعبه مداد رنگي است!
روحم خراش برداشته .زياد كاري نيست، فقط كمي عميق است!
حرف هايم ميماند براي ديدنمان، وقتي چشمانمان بهم دست دادند!
فقط...
روحم خراش برداشته! كاري نيست، فقط كمي عميق است!
و برای تو!:از اشكهايي كه ريخته شد پشيمان نيستم اما تو راست مي گفتي تمام وصله هاي من از تو فقط يك اسم و يك شماره تلفن بود!
پ.ن:نمیدونم چه حکمتیه که نمیشه ولی خب حتما صلاحه!
پ.ن:منتظر فرصتم .تو دعا کن بدستش بیارم. هم فرصت و و هم...؟!!
پ.ن:دلم برای ساعت های شش و نیم تنگ شده!تو که می دانی چرا؟!!!
بعضی موقع ها حالم از خودم بهم می خورد بس که تعارفی هستم!
یکی نیست گوشم را بپیچاند و بگوید آخه بچه چرا حرفاتو رک و راست نمی گی خودتو خلاص کنی؟
انگار نسل گوش کش ها منقرض شده است!
پ.ن۱:اینبار واقعا نمی خواستم کوتاه بنویسم ولی خودش نوشته شد!
پ.ن۲:این روزها که گذشت و می گذرد روزهای متفاوتی است!کمی می دانم چرا و خیلی هم نمی دانم به چه علت؟!
شوق نوشت!:بعد از مدتها چشممان به جمال آپیدمان روشن شد!(تشویق)
دوست دارم تک تک روزهای ماه محبوب را در آغوش بگیرم تا از دستم نروند!
این روزها"مجید جان"شدنم آرزوست،با آن دست های درازش!
من دوست ندارم غول ذهن تو باشم!
نمی دانم چرا همیشه از فرشته مهربون هم می ترسیدم!
بازي دقيقه هاي اضـــــــافه اش را مي گذراند
نمي دانم گذاشتي گلت را دقيقه ي چند بزني؟
امروز جالبترین پشت نویسی ماشین رو خوندم!!!
منم پرایدم کی به کیه!
این، تـــــمام آرزوی یک پیکان بود!
پسر بچه ي ده يازده ساله دست خواهر چهار پنج سالشو گرفت .درست روبروش ايستادند
پسرك به دخترك گفت: بگو سلام!
دخترك به سادگي و پاكي هر چه تمام فقط گفت: سلام.
ايوان طلا، طلايي تر شد...انگار
.................................................
رو نوشت!:اين روزها "بهت" بود كه تمام وجود بي وجودم را در بر گرفته بود! تنها صدايي كه از نهادم بر مي خيزيد، بي صدايي بود!
اما رفتم...
و دوست داشتم فرياد بزنم :
ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان نقش خنجر است
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است...
و رفتم...
كه تازه شوم. كه جوانه زنم. كه به وجود و وجد آيم از جود اباالجواد.
اين روزها ديگر خوبست كه مي گذرد
به گمانم، شفا گرفته ام ...
خون،خون است.خواندن و نوشتنش فرقی ندارد!
فقط موقع دادنش، نقطه اش را پایین بگذار...!!!
من عاشق رنگ سبزم.
ولي باور كن ، سفيد انداخته ام!!!
راستی، تاکسی موتوری بانوان نداریم؟!!!