تبليغاتX
نیلوفرانه
 

انقدر امروز و فردا کردم، که حالا ،افسوس دیروز و پریروز را می خورم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 20:23  توسط مهدیا  | 

 

چقدر دوست دارم حرف بنویسم!

نمی شود، که نمی شود!

همیشه همینطور بودم...

 برعکس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 19:30  توسط مهدیا  | 

ساده دلان،دوست هاي زيادي ندارند!

انگار هميشه يادشان مي رود كه سفيد، بلندترين مداد جعبه مداد رنگي است!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 12:1  توسط مهدیا  | 

 

روحم خراش برداشته .زياد كاري نيست، فقط كمي عميق است!

حرف هايم ميماند براي ديدنمان، وقتي چشمانمان بهم دست دادند!

فقط...

روحم خراش برداشته! كاري نيست، فقط كمي عميق است!

                                                                                  

و برای تو!:از اشكهايي كه ريخته شد پشيمان نيستم اما تو راست مي گفتي تمام وصله هاي من از تو فقط يك اسم و يك شماره تلفن بود!

                                                                                  

پ.ن:نمیدونم چه حکمتیه که نمیشه ولی خب حتما صلاحه!

پ.ن:منتظر فرصتم .تو دعا کن بدستش بیارم. هم فرصت و و هم...؟!!

پ.ن:دلم برای ساعت های شش و نیم تنگ شده!تو که می دانی چرا؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 0:7  توسط مهدیا  | 

 

بعضی موقع ها حالم از خودم بهم می خورد بس که تعارفی هستم!

یکی نیست گوشم را بپیچاند و بگوید آخه بچه چرا حرفاتو رک و راست نمی گی خودتو خلاص کنی؟

انگار نسل گوش کش ها منقرض شده است!

                                                                                            

پ.ن۱:اینبار واقعا نمی خواستم کوتاه بنویسم ولی خودش نوشته شد!

پ.ن۲:این روزها که گذشت و می گذرد روزهای متفاوتی است!کمی می دانم چرا و خیلی هم نمی دانم به چه علت؟!

شوق نوشت!:بعد از مدتها چشممان به جمال آپیدمان روشن شد!(تشویق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 0:50  توسط مهدیا  | 

 

دوست دارم تک تک روزهای ماه محبوب را در آغوش بگیرم تا از دستم نروند!

این روزها"مجید جان"شدنم آرزوست،با آن دست های درازش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 12:30  توسط مهدیا  | 

 

من دوست ندارم غول ذهن تو باشم!

نمی دانم چرا همیشه از فرشته مهربون هم می ترسیدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 18:58  توسط مهدیا  | 

 

 بازي دقيقه هاي اضـــــــافه اش  را مي گذراند

نمي دانم گذاشتي گلت را دقيقه ي چند بزني؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 14:53  توسط مهدیا  | 

 

امروز جالبترین پشت نویسی ماشین رو خوندم!!!

منم پرایدم کی به کیه!

این، تـــــمام آرزوی یک پیکان بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت 21:11  توسط مهدیا  | 

پسر بچه ي  ده يازده ساله دست خواهر چهار پنج سالشو گرفت .درست روبروش ايستادند

 پسرك به دخترك گفت: بگو سلام!

دخترك به سادگي و پاكي هر چه تمام  فقط گفت: سلام.

ايوان طلا، طلايي تر شد...انگار

.................................................

رو نوشت!:اين روزها "بهت" بود كه تمام وجود بي وجودم را در بر گرفته بود! تنها صدايي كه از نهادم بر مي خيزيد، بي صدايي بود!

اما رفتم... 

و دوست داشتم فرياد بزنم :

 ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان

 بر جاي جاي پيكرمان نقش خنجر است

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است...

و رفتم...

 كه تازه شوم. كه جوانه زنم. كه به وجود و وجد آيم از جود  اباالجواد.

اين روزها ديگر خوبست كه مي گذرد

 به گمانم، شفا گرفته ام ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 0:43  توسط مهدیا  | 

بنویس خون...بخوان...؟

خون،خون است.خواندن و نوشتنش فرقی ندارد!

فقط موقع دادنش، نقطه اش را پایین بگذار...!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/06ساعت 11:29  توسط مهدیا  | 

من عاشق رنگ سبزم.

ولي باور كن ، سفيد انداخته ام!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/03ساعت 16:20  توسط مهدیا  | 

دلم عجیب هوای موتور سواری کرده؛

راستی، تاکسی موتوری بانوان نداریم؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 13:16  توسط مهدیا  |