افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان می دهد به من
«هوشنگ ابتهاج / سایه»
سن و سالمان که کمتر بود سرمان هم بند چیزهایی بود که الان خنده دار است. هرچند پایه شاکله آدمی را همان موقع ها درون و بیرون شکل می دهند. هرچه درون غنای معنوی بگیرد بعدها مرغ دل پر می گیرد و به میزانی که بیرون هوای مذهبی جاری باشد ، حرکتهای دینی بعدی شکل می گیرد؛ مگر استثناها و بعیدها که همیشه و همه جا رد پایشان هست. آن وقت ها با دائره المعارف ها و فرهنگ ها حسابی صفا می کردیم. تمام ذوقمان این بود که کسی این کتابها را هدیه دهد و ما هم انگار جا پای دانشمندان گذاشته و از الف تا یای کتاب که پر از اطلاعات بود را هول هول می خواندیم.
از همه مطالب آن کتابها یک چیز به خوبی یادم مانده ، آن هم راز و رمز گل ها. بحث عجیبی بود به این منوال که هر گلی درست است که رنگی و بویی دارد ، اما در بطن خود پیامی دارد که عشاق می توانند ضمن اهدای آن به یکدیگر ، معنا را هم به یکدیگر هدیه دهند. خلاصه بساطی شد این لیست گلها که از میمون تا گلایول در آن ردیف بود. قبل ترش اگر در هوای بچگی با دوستان کنار مغازه طلافروشی می ایستادیم و برای همسرو همسفر خیالی آینده کادو انتخاب می کردیم یا از میان پلاکهای نام آنچه به دل می نشست را می جستیم ، دیگر جلوی گل فروشی جای به خط شدنمان بود مثل سربازی. مقداری که از این روزها گذشت البته جلوی گل فروشیهای محل تنها شدم و جذابیتش همگانی نبود. در عجب بودم که چرا گل زرد نشانه از تنفر است و گل رز یا گل سرخ که لباس قرمز به تن دارند گل ابراز عشق ؛ و چه می دانستم که از سه رنگ اصلی است یا شعرا چرا و چگونه از سرخ در اشعارشان استفاده می کنند.
زردی رخ آینه ست سرخی معشوق را / اشک رقم می کشد بر صحف خط و خال / (غزلیات شمس تبریزی)
و فهمیدم که این قصه سر دراز دارد در شعر و ادب فارسیان و معنای چند وجهی اش برای استفاده در نظم و نثر جان می دهد و «از طراوت الفاظ و معانی ، چون یاقوت رمانی» را مثلا سعدی در گلستان آورده است و یاقوت گرانبها را به سرخ نزدیک کرده یا سرخ را از یاقوت پر ارزش وام گرفته ؛ یا حافظ از یاقوت حمرا چنین سروده :
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن / که آن مفرح یاقوت در خزانه توست
و همین طور در میان گلهای خوش الوان مخلوق حق یکتا گل سرخ رویی دیگر شناختم شقایق نام :
گل بوستان رویت چو شقایق است لیکن / چه کنم به سرخرویی که دل سیاه دارد / (گلستان سعدی)
کم کم دستم آمد که هر چیزی یا هر کسی نامی دارد و صفتی که متناسبش رنگ و لعابی می یابد و بویی و اگر محبوبت باشد می توانی بویش را حس کنی از پس هزاران فرسنگ و عمق رنگش را طی کنی از پس هزاران لایه اشک که رمز میان محب و محبوب چشم است و نامه بر و نامه خوان و نامه رسان اشک.
ماجرای تتبعم پیرامون رنگ عشق سالهای سال با من که در پی محبوبی بودم می گشت و آنچه نمی داشت می خواست ، راه کج و معوجی را طی کرد تا هنگامی که ذهنم قد کشید و در مقاتل دیدم حسین بن علی - که بر خود و خاندانش درود و سلام خداوند باد- آن عاشق حقیقی است ، هر چه در عرصه میهمانی رسیدن به معشوق حقیقی یعنی کربلا پیشتر می رفته ، صورتش سرخ تر و یا به تعبیر شاعرانه گلگون تر می گشته . انگار آتش عشق صورتش را بر می افروخته. سرانجام هم او بود که دسته گلی سرخ از خون بدنش به خدایش تقدیم کرد. صحنه عاشقانه که در هیچ روز تاریخ تکرار نشده. به حجم نازنین بدنش زخم خورده و به اندازه سر تا پایش غرقه خون شده.
نگاه میکنی و دلم آب می شود
جام سکوت شب پر مهتاب می شود
با چشم های روشن و آن اخم دلفریب
پروانه ای اسیر غمی ناب می شود
دریا نگاه می کند و موج می زند
بر روی موج او پر خوناب می شود
دانی خیام و پیکر زینب خمیده شد
آندم که آب زخمی میراب می شود
دست نسیم بر رخ آلاله ها نوشت
سروی فدای قامت ارباب می شود
پ.ن.۱:این پست نوشته ی دو مهمان که نه میزبان عزیز و بزرگوار است.متن این پست نوشته ی بهترین آقای سردبیردنیاست!
و شعر بی نظیری هم که اینجاست پیشنهاد خواهر عزیز و مهربانم مهتاب می باشد!
هر دو عزیز منت گذاشتند و لطف کردند ؛سپاسگزارم،خیلی...
پ.ن.۲:فکر کنم این پست طولانی ترین وصد البته بهترین پست نیلوفرانه باشد؛تا همیشه!
پ ن.۳:این روزها و شب های سرخ برای دل های یخ زده هم دعا کنید!
پ.ن۴:راستی فکرم نیامد ولی آپ چرا!
تا اطلاع ثانوی فکرم،ایضا آپم نیز ،نمی آید!!!

(متشکرم)!
انقدر امروز و فردا کردم، که حالا ،افسوس دیروز و پریروز را می خورم!
چقدر دوست دارم حرف بنویسم!
نمی شود، که نمی شود!
همیشه همینطور بودم...
برعکس!
ساده دلان،دوست هاي زيادي ندارند!
انگار هميشه يادشان مي رود كه سفيد، بلندترين مداد جعبه مداد رنگي است!
روحم خراش برداشته .زياد كاري نيست، فقط كمي عميق است!
حرف هايم ميماند براي ديدنمان، وقتي چشمانمان بهم دست دادند!
فقط...
روحم خراش برداشته! كاري نيست، فقط كمي عميق است!
و برای تو!:از اشكهايي كه ريخته شد پشيمان نيستم اما تو راست مي گفتي تمام وصله هاي من از تو فقط يك اسم و يك شماره تلفن بود!
پ.ن:نمیدونم چه حکمتیه که نمیشه ولی خب حتما صلاحه!
پ.ن:منتظر فرصتم .تو دعا کن بدستش بیارم. هم فرصت و و هم...؟!!
پ.ن:دلم برای ساعت های شش و نیم تنگ شده!تو که می دانی چرا؟!!!
بعضی موقع ها حالم از خودم بهم می خورد بس که تعارفی هستم!
یکی نیست گوشم را بپیچاند و بگوید آخه بچه چرا حرفاتو رک و راست نمی گی خودتو خلاص کنی؟
انگار نسل گوش کش ها منقرض شده است!
پ.ن۱:اینبار واقعا نمی خواستم کوتاه بنویسم ولی خودش نوشته شد!
پ.ن۲:این روزها که گذشت و می گذرد روزهای متفاوتی است!کمی می دانم چرا و خیلی هم نمی دانم به چه علت؟!
شوق نوشت!:بعد از مدتها چشممان به جمال آپیدمان روشن شد!(تشویق)
دوست دارم تک تک روزهای ماه محبوب را در آغوش بگیرم تا از دستم نروند!
این روزها"مجید جان"شدنم آرزوست،با آن دست های درازش!
من دوست ندارم غول ذهن تو باشم!
نمی دانم چرا همیشه از فرشته مهربون هم می ترسیدم!
بازي دقيقه هاي اضـــــــافه اش را مي گذراند
نمي دانم گذاشتي گلت را دقيقه ي چند بزني؟
امروز جالبترین پشت نویسی ماشین رو خوندم!!!
منم پرایدم کی به کیه!
این، تـــــمام آرزوی یک پیکان بود!
پسر بچه ي ده يازده ساله دست خواهر چهار پنج سالشو گرفت .درست روبروش ايستادند
پسرك به دخترك گفت: بگو سلام!
دخترك به سادگي و پاكي هر چه تمام فقط گفت: سلام.
ايوان طلا، طلايي تر شد...انگار
.................................................
رو نوشت!:اين روزها "بهت" بود كه تمام وجود بي وجودم را در بر گرفته بود! تنها صدايي كه از نهادم بر مي خيزيد، بي صدايي بود!
اما رفتم...
و دوست داشتم فرياد بزنم :
ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان نقش خنجر است
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است...
و رفتم...
كه تازه شوم. كه جوانه زنم. كه به وجود و وجد آيم از جود اباالجواد.
اين روزها ديگر خوبست كه مي گذرد
به گمانم، شفا گرفته ام ...
خون،خون است.خواندن و نوشتنش فرقی ندارد!
فقط موقع دادنش، نقطه اش را پایین بگذار...!!!